تبليغاتX
پیامبر اعظم - برادري
اکبر خوردچشم
......................
 
روزى يک نفر از اعراب بيابانى خدمت پيامبر اعظم(ص) آمد تا تقاضايى را که داشت به عرض آن حضرت برساند. وقتى جلو آمد، به دليل خبرهايى که از عظمت پيامبر(ص) شنيده بود، ابهت حضرت او را گرفت و زبانش به لکنت افتاد. رسول خدا(ص) با ديدن اين حالت ناراحت شد و سوال کرد: “آيا از ديدن من زبانت به لکنت افتاد؟” پس حضرت او را در آغوش گرفت و ادامه داد: “آرام بگير. از چه مى‌ترسي؟ من از حکام ستمگر نيستم. من پسر آن زنى هستم که با دست خويش از پستان گوسفند شير مى‌دوشيد. من مثل برادر شما هستم.”
“سنن ابن ماجه- جلد2”
+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/20 و ساعت 8:25 |