اشتباه نمي كرد... فاطمه(س) بود، دختر پيامبر خدا(ص)... تعجب هم نكرد كه چرا فاطمه(س) به آنجا آمده است... آن روزها مسلمانان با عده اندك خود و به پيشنهاد سلمان فارسي كه مورد قبول رسول خدا(ص) قرار گرفته بود، به بيرون مدينه آمده بودند و با عجله مشغول حفر خندق بودند... خبر رسيده بود كه همه قبايل مكه و هم پيمانهايشان براي حمله به مدينه النبي(ص) حركت كرده اند... مردها همه روز به كندن خندق مشغول بودند... بيشتر اوقات گرسنه بودند... گاه غير از اندكي خرما و چند قرص نان چيزي به همه نمي رسيد... زن ها به همسران، پدران و برادران خود سر مي زدند و اگر مختصر آذوقه اي داشتند به آنها مي رساندند... و يا به ترغيب و تشويق مي آمدند... پيامبر اعظم(ص) نيز مانند همه مردان ديگر به حفر خندق مشغول بود...
فاطمه(س) به سوي رسول خدا(ص) مي رفت... قسمتي از خندق كه حفر آن به او و چند تن ديگر از مهاجران سپرده شده بود... فاطمه(س) كه رسيد، پدر را ديد... خسته و از شدت گرسنگي، سنگي به شكم بسته... پيامبر خدا(ص) متوجه حضور فاطمه(س) شد... تكه ناني با خود آورده بود... پيامبر خدا(ص) قطعه اي به دهان گذاشت و فاطمه(س) را گفت؛ دخترم! اين اولين لقمه ناني است كه بعد از سه روز گرسنگي به دهان مي گذارم...
«جابر» وقتي اين صحنه را ديد، سر در گريبان برد و گريست... به خاطر آورد كه گوسفندي در خانه دارد... با عجله به خانه رفت... گوسفند را ذبح كرد... آيا گندم يا جو در خانه داريم؟... از همسرش پرسيد... گندم كه نه، اما يك صاع -حدود 3كيلو- جو به همه مي رسد... جابر از پاسخ همسر خشنود شد... امشب رسول خدا(ص) را به خانه دعوت مي كنم... دوباره به شمال مدينه بازگشت... آنجا كه پيامبر خدا(ص) و يارانش خندق حفر مي كردند... يا رسول الله(ص)! امشب شام را ميهمان ما باشيد... چه در خانه داري؟ پيامبر(ص) پرسيد و جابر پاسخ داد گوسفندي داشتم كه ذبح كرده ام و يك صاع جو كه نان پخته ام... رسول خدا(ص) فرمود تا در ميان مسلمانان جار بزنند و همه را براي شام به منزل جابر دعوت كنند... جابر كه تا چند لحظه پيش از اين شادي كه رسول خدا(ص) دعوتش را پذيرفته است در پوست نمي گنجيد، اندوهگين شد... آن جمعيت و اين غذاي اندك؟... با عجله و زودتر از بقيه به خانه رفت و ماجرا را با همسر در ميان گذاشت... همسرش پرسيد؛ آيا به رسول خدا(ص) گفتي كه چه داري و چقدر؟... آري به ايشان عرض كردم... همسرش لبخندي به رضايت زد... خدا و پيامبرش بهتر مي دانند... جابر آرام گرفت... چه سخن حكيمانه اي... از ژرفاي دل همسر را دعا كرد و خدا را به داشتن او شكر...
ديگ و تنور كجاست؟... پيامبر اعظم(ص) و ياران از راه رسيده بودند... جابر رسول خدا(ص) را به مطبخ برد... پيامبر اكرم(ص) پارچه اي روي ديگ و پارچه اي روي قرص هاي نان انداخت و ياران را فرمود ده نفر ده نفر بيايند... با دست مبارك خويش براي هر دسته ده نفره تعدادي نان برمي داشت و با ملاقه اي آبگوشت و گوشت در كاسه بزرگي مي ريخت و بعد از هر نوبت، پارچه را روي نان ها و ديگ مي كشيد... همه جماعت غذا خوردند... به اندازه كافي و سير شدند... جابر هم با پيامبر اعظم(ص) و تني چند از ديگر ياران به طعام نشستند... همسايه ها نيز بي نصيب نماندند...
پیامبر اعظم
به مناسبت نام گذاری سال 85 به پیامبر اعظم از سوی حضرت آیت الله خامنه ای
+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/20 و ساعت
8:23 |


