تبليغاتX
پیامبر اعظم

 

به یاد او

 

حاج احمد متوسلیان دانشجوی برق دانشگاه علم و صنعت بود. همه چیز رو ول کرد رفت زیر رگبار گلوله .فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله بود.

حاج احمد پرسید :کجا بودی تا حالا ؟

گفتم داشتم غذا می خوردم

دست انداخت یقه ام را گرفت و با خودش برد . یک پسر بچه 17-18 ساله روی تخت دراز کشیده بود "اینا چیه رو دستش"  گفتم "خون" رو کرد به ان پسر و پرسید از کی اینجایی؟ پسر گفت "یک هفته اس"دیگر داشت داد می زد "گفتی دستاتو بشورن" پسر گفت "گفتم ولی کسی گوش نداد" یقه ام را از دستش کشیدم بیرون . در رفتم دوباره شروع کرد به داد و فریاد  با التماس گفتم "حاجی به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی امدم " گفت نخیریک ساعت و نیمه که اومدی . اما به جای اینکه بیای به مجروح ها سر بزنی رفتی به کیف خودت برسی سرم پایین بود که صدای گریه اش را شنیدم "تو هیچ می دونی این بچه پیش ما امانته ؟ می دونی مادرش اونو با چه زحمتی بزرگ کرده "

بعد از عملیات فتح خرمشهر به حاج احمد گفت:"بی خوابی این چند شب امان ما را بریده ان شاء الله امشب با یک خواب خوب تلافی می کنیم" حاج احمد بردش بالای خاک ریز سمت غرب را نشان داد "می دانی ان جا کجاست انجا انتهای افق است من و تو وظیفه داریم پرچممان را انجا بزنیم در انتهای افق . هر وقت به ان جا رسیدی و پرچمی را کوبیدی بعد برو بگیر راحت بخواب ."از حرف هایش گیج شده بودم . اخر افق که انتها نداشت !

حاج احمد می گفت دعا کرده ام به دست شقی ترین ادمها ی روی زمین و بدترین ادم ها که همان اسرائیلیها هستند شهید شوم .

در سال 61 در پی تهاجم گسترده رژیم صهیونیستی به لبنان تیپ 27 به سوریه اعزام شد صبح روز 14 تیر حاج احمد متوسلیان در جریان محاصره سفارت به سوی بیروت حرکت می کند ساعت 12:30 ظهر ماشین حامل حاج احمد و سه تن از دیپلمات های ایرانی در پست بازرسی منطقه حاجزبرباره توسط فالانژهای مسلح متوقف شدند و حاج احمد هیچ گاه از لبنان بازنگشت همانطور که خودش گفته بود......... [1]                                    

      

 

                                    

 

-(۱ )

نشریه بسیج دانشگاه صنعتی امیر کبیر

به یاد شهدای لشکر 27 محمد رسول الله و جاوید الاثرحاج احمد متوسلیان

+ نوشته شده توسط مهدی در 86/01/16 و ساعت 1:5 |

ملاقات راهب با محمد (ص)

محمد (ص) در سن دوازده سالگى براى اولين بار به همراه ابوطالب، كه براى تجارت به سمت شام مي‌رفت ، عازم سفر شد.

در ميان راه و در سرزمين ((بصري)) صومعه اى وجود داشت كه راهبى به نام بحيرا به عبادت در آن مشغول بود. كاروانهاى تجارى قريش و اهل مكه مداوم از كنار صومعه عبور مي‌كردند ولى بحيرا كوچكترين توجهى به ايشان نمي‌كرد. روزى  كاروانى را مشاهده كرد كه تكه ابرى به روى آن سايه افكنده و به دنبال كاروان حركت مي‌كند. بحيرا كه متوجه شده بود اين كاروان مورد عنايت خاص پروردگار است, از اين روى كاروان را به صومعه دعوت كرد . چشمان بحيرا در ميان كاروان به دنبال گمشده اى در حدقه مى دويد كه مشاهده نوجوانى نورانى آنها را از حركت بازداشت. راهب نوجوان را به لات و عزى قسم داد تا به سوالات او جواب دهد . محمد (ص) در جواب راهب فرمودند : به نام بت ها سخن مگو، سوگند به خدا از هيچ چيز همانند بت ها بيزار نيستم .

راهب كه نشانه‌هاى پيامبر موعود را در وجود نوجوان به وضوح مى ديد و داستان زندگى محمد(ص) را مي‌دانست؛ خطاب به ابوطالب عموى محمد(ص) چنين گفت:

اين آقازاده را به وطن بازگردان و به طور كامل مراقبش باش. ترس آن است كه يهوديان او را بشناسند و به او صدمه بزنند، سوگند به خدا آن چه را كه من از او فهميدم اگر آن ها بفهمند، نقشه قتل او را مى كشند. برادرزاده‌ات آينده درخشانى دارد هر چه زودتر او را به وطن بازگرداند. 1

  ا- الغدیر

+ نوشته شده توسط مهدی در 86/01/16 و ساعت 0:44 |

در این کتاب از مریم یاد کن انگاه که از کسان خود در مکان شرقی به کناری شتافت.

و در برابر انان پرده ای بر خود گرفت پس روح خود را به سوی او فرستادیم تا به شکل بشری خوش اندام بر او نمایان شد.

مریم گفت : اگر پرهیزگاری من  از تو به خدای رحمان پناه می برم.

گفت من فقط فرستاده پروردگار توام برای اینکه به تو پسری پاکیزه ببخشم.

گفت:چگونه مرا پسری باشد با انکه دست بشری به من نرسیده و بدکاره  نبوده ام

گفت :فرمان چنین است پروردگار تو گفته که ان بر من اسان است و تا او را نشانه ای برای مردم و رحمتی از جانب خویش قرار دهیم و این دستوری قطعی بود.

پس مریم به او(عیسی) ابستن شد و با او به مکان دور افتاده ای پناه جست.

تا درد زایمان او را به سوی تنه ی درخت خرمایی کشانید. گفت ای کاش پیش از این مرده بودم و یکسر فراموش شده بودم.

پس از زیر پای او فرشته وی را ندا داد که غم مدار پروردگارت زیر پای تو چشمه ی  ابی پدید اورده است .

و تنه ی درخت  خرما را به طرف خود بگیر و بتکان تا بر تو خرمای تازه فرو ریزد

و بخور و بنوش و دیده روشن دار پس اگر کسی از ادمیان را دیدی بگو من برای خدای رحمان روزه نظر کرده ام و امروز مطلقا با انسانی سخن نخواهم گفت.

پس مریم در حالی که او را در اغوش گرفته بود به نزد قومش اورد گفتند ای مریم به راستی کار بسیار ناپسندی مرتکب شده ای.

ای خواهر هارون پدرت مرد بدی نبود و مادرت نیز بدکاره نبود .

مریم به سوی گهواره اشاره کرد . گفتند : چگونه با کسی که در گهواره و کودک است سخن بگویم ؟

کودک گفت:منم بنده خدا  به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است.

و هر جا که باشم مرا با برکت ساخته است  و تا زنده ام به نماز و زکات سفارش کرده است.

و مرا نسبت به مادرم نیکو کار کرده  و زور گو و نا فرمانم نگردانیده است .

و درود بر من روزی که زاده شدم و روزی که می میرم و روزی که زنده بر انگیخته می شوم. [1]

 

  

 

571 سال پس از ميلاد مسيح

سپيده دم جمعه ، 17 ربيع الاول سال عام الفيل

 

 

آمنه در اتاقش تنها بود وقت آن بود که کودکش به دنیا بیاید درد زایمان به سراغش آمد . آمنه گفت :چگونه به تنهایی او را به دنیا بیاورم.

لحظه ای چشم هایش را بست وقتی چشم هایش را باز کرد اتاق را غرق نور و فرشته دید آمنه با دیدن ان ها ارام شد و دردش را فراموش کرد در همین حال پسرش به دنیا امد فرشته ها دور او جمع شدند و پسرش را در طشتی از گلاب شستند و در پارچه تمیزی پیچیدند و او را در کنار آمنه خواباندند .

 

 

 

میلاد مسعود حضرت محمد رسول الله بر تمامی مسلمانان و هموطنان گرامی مبارک باد

 

+ نوشته شده توسط مهدی در 86/01/16 و ساعت 0:9 |

از نشانه هاي ديگر آراستگي، استفاده از عطريات و مواد خوشبوكننده است، كه هم عامل نشاط و روحيه خود شخص معطر است و هم به ديگران نشاط و مسرت مي بخشد.
رسول خدا(ص) آن قدر عطر و مواد خوشبوكننده بر سر و صورت خود مي زد، كه گاهي جلوه و براقي آن در موهاي سرش ديده مي شد، با مشك و عنبر خود را خوشبو مي ساخت، گاهي هم با «عود» و «غاليه» خود را معطر مي كرد.(1)
خرج كردن در اين راه بسيار پسنديده است و اسراف هم به حساب نمي آيد.
به روايت امام صادق(ع):
«كان رسول الله ينفق علي الطيب اكثر ما ينفق علي الطعام».(2)
پيامبر خدا، بيش از آنچه كه براي خوراكي و طعام خرج كند در راه عطريات خرج مي كرد.
اين است اخلاق پيامبرانه! چه عيب دارد كه بخشي از مخارج روزانه مسلمانان را، هزينه هاي بهداشتي و تميزي و آراستگي و خوشبويي او تشكيل دهد؟! امام صادق(ع) مي فرمايد:
«ما انفقت في الطيب فليس بسرف».(3)
آنچه در راه عطريات خرج كني، اسراف نيست.
پيامبر خدا(ص) هرگاه از كوچه و گذرگاهي مي گذشت، پس از عبورش، آنان كه از آن مسير مي گذشتند، از رايحه خوش برجاي مانده مي دانستند كه پيامبر از اين كوچه گذشته است! هرگاه عطري به او عرضه مي شد، از آن استفاده مي كرد و مي فرمود: بوي آن خوش است، سنگيني هم ندارد! و استفاده از بوي خوش را هميشه دوست داشت و از آن لذت مي برد.(4)
به فرموده امام صادق(ع) رسول خدا(ص) هر جمعه عطر مي زد و خود را خوشبو مي ساخت و اگر عطرياتي هم دراختيار نداشت روسري بعضي از همسرانش را آب پاشيده بر سر و روي خود مي كشيد تا خوشبو گردد.(5)
ــــــــــــــــــــــــــــــ
1- مكارم الاخلاق طبرسي ص .34
2- بحارالانوار، ج 16، ص .248
3- مكارم الاخلاق، ص 41
4- بحارالانوار، ج 16، ص .249
5- مكارم الاخلاق، ص .41

+ نوشته شده توسط مهدی در 85/12/01 و ساعت 1:50 |
اختتامیه  چهار شنبه همین هفته در تالار شهید آوینی فرهنگسرای بهمن برگزار میشود.
در این مراسم که از ساعت نوزده و سی آغاز می شود و بلاگ نویسان هم حضور خواهند داشت و جوایز افراد برگزیده اعطا خواهد شد.

+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/30 و ساعت 22:18 |

نزديك به يك ماه بود كه مدينه در محاصره بود... سپاه انبوهي از همه قبايل مكه و اطراف آن براي يكسره كردن كار رسول خدا (ص) و اسلام نوپاي آن روز با يكديگر پيمان بسته و به جانب مدينه يورش آورده بودند... برخي از قبايل در حول و حوش مدينه، از جمله يهود بني قريظه هم با مشركان همداستان شده بودند... مسلمانان با حفر خندق به دفاع برخاسته و سپاهيان شرك پشت اين مانع كه تصورش را نمي كردند اردو زده بودند... گاه تير و نيزه اي از هر دو سوي باريدن مي گرفت... در جريان يك نبرد تن به تن، «عمروبن عبدود» پهلوان بلندآوازه عرب به دست علي (ع) كه آن هنگام جواني كم سن و سال بود به قتل رسيده بود و جنگاور ديگري از سپاهيان شرك نيز به همين سرنوشت دچار شده بود... زمستان بود و سرماي مدينه، مخصوصا به هنگام شب، براي هر دو سپاه، طاقت فرسا... مسلمانان شرايط سخت تري داشتند و مردم مدينه نيز... گاه چند روز پياپي گرسنه مي ماندند و اگر رخنه اي در محاصره پديد آمده و آذوقه اي به هم مي رسيد، بسيار اندك بود و براي زنان و كودكاني كه در مدينه محاصره شده بودند فرستاده مي شد...
آن شب، هوا سردتر از شب هاي ديگر بود... سايه اي پاورچين و با احتياط به سوي خيمه رسول خدا (ص) مي رفت... مسلمانان نماز عشاء را به امامت پيامبر خدا (ص) خوانده و شماري از آنان كه نوبت نگهباني داشتند در محل نگهباني خود مستقر شده بودند... سايه به چند قدمي خيمه پيامبر اعظم (ص) رسيده بود... رسول خدا (ص) كه متوجه حضور غريبه شده بود بانگ برآورد... كيستي؟... سايه در جاي ايستاد و با صدايي آرام كه فقط رسول خدا (ص) بشنود گفت: «نعيم بن مسعود» هستم... از بزرگان قبيله «غطفان»... پيامبر خدا (ص) در تاريكي شب او را شناخت... راست مي گفت، نعيم بود از قبيله غطفان كه همراه مردان قبيله خود در آن سوي خندق به پيكار با سپاهيان اسلام اردو زده بود... چه مي خواهي؟ براي چه آمده اي؟... رسول خدا (ص) پرسيد... من اسلام آورده ام ولي هيچكس جز خداوند يكتا و تو كه فرستاده او هستي از آن با خبر نيست... اكنون آمده ام تا بفرمايي در اين روزهاي سخت چه خدمتي از من ساخته است؟... صداقت در كلامش موج مي زد... چند قطره اشك كلام صادقانه اش را بدرقه كرد...
نعيم، آرام و بي صدا به اردوگاه مشركان رفت... به ميان سپاهياني كه خود به ظاهر از آنان بود... خدا را سپاس گفت كه بلافاصله بعد از مسلمان شدن به ماموريتي خطير مي رود... صبح فردا نعيم بن مسعود به ديدار بزرگان يهود بني قريظه رفت... او را مي شناختند... نعيم در جمع بزرگان بني قريظه سخن آغاز كرد و گفت؛ آنچه مي گويم از روي خيرخواهي براي شماست و حق نان و نمك به جاي مي آورم... قبايل قريش و غطفان ساكن مكه هستند و دير يا زود از اين سرزمين مي روند و آنگاه شما مي مانيد و انتقام سخت مسلمانان به خاطر همداستاني با مشركان... مصلحت آن است كه چند تن از بزرگان قريش را به گروگان نزد خود نگاهداريد در آن صورت آنان ناچار خواهند بود كه تا آخرين رمق با مسلمانان بجنگند و مادام كه كار مسلمانان را يكسره نكرده اند اين سرزمين را ترك نكنند... بزرگان بني قريظه از مصلحت انديشي نعيم به وجد آمدند و... نعيم راست مي گفت كه حق نان و نمك نگاهداشته است، چرا كه بني قريظه را از پيكار با مسلمانان باز مي داشت و اين، خدمت به آنان بود...
نعيم از نزد بني قريظه به ميان سپاه مشركان رفت و بزرگان قريش را گفت؛ باخبر شده ام كه بني قريظه از پيمان با شما به سختي پشيمان و نادم شده اند و قصد دارند، تعدادي از بزرگانتان را به گروگان گرفته و هلاك كنند و سپس به عنوان عذر تقصير و نشانه وفاداري خود، سرهاي بريده سران قريش و غطفان را براي مسلمانان بفرستند و...
فرداي آن روز، سران قريش براي يهود بني قريظه پيغام فرستادند كه بيش از اين تاب درنگ نداريم، آماده باشيد فردا به پيكار نهايي با محمد (ص) برويم... آن روز جمعه بود و فردا، شنبه... بني قريظه پاسخ دادند كه مي دانيد روز شنبه دست به كاري نمي زنيم و با يادآوري سخنان نعيم از مشركان خواستند تا تعدادي از بزرگان خود را به گروگان نزد آنان بفرستند كه چنانچه جنگ به طول انجاميد، سپاه مكه عرصه را ترك نكرده و بني قريظه را با مسلمانان تنها نگذارند...
وقتي فرستادگان نزد سران قريش بازگشتند و آنچه را واقع شده بود بازگفتند، قريشيان به نعيم بن مسعود درود فرستادند كه چه به موقع از نيرنگ بني قريظه پرده برداشته بود...!
ماموريت نعيم به خوبي انجام پذيرفته بود... دودلي و ترديد سراسر اردوگاه مشركان را فرا گرفته بود... و قبايل هم پيمان آنان را هم... سران قريش بهانه اي مي جستند تا از راه آمده بازگردند... شرايط برخلاف انتظار آنان بر وفق مراد نبود... اما، يك حمله سراسري را ضروري مي ديدند تا پس از آن، اگر نتيجه اي نمي گرفتند، راه بازگشت پيش گيرند...
... در اردوگاه مسلمانان، گرسنگي و سرما، طاقت ها را طاق كرده بود... نگراني از وضعيت دشوار زنان و كودكان و مردان سالخورده و ناتواني كه در مدينه به محاصره افتاده بودند، بر سختي شرايط مي افزود... آن شب، چند تن از مردان نزد پيامبر خدا (ص) رفتند... يا رسول الله(ص)! جان ها به لب رسيده، دستي به دعا بردار و از خداي مهربان ياري طلب كن... رسول اعظم (ص) دست به دعا برداشت... پروردگارا... اي نازل كننده قرآن، اي سريع الحساب... آنان را منهزم فرما و فراري بده... جبرئيل (ع) از اجابت دعاي رسول خدا (ص) خبر داد...
ساعاتي از شب گذشته بود... رسول خدا (ص) ياران را ندا فرمود... حذيفه نزديكتر بود... او را صدا كرد... حذيفه! به ميان سپاهيان دشمن برو و خبري بياور و كاري جز اين مكن... حذيفه عازم شد... طوفان سخت و سهمگيني برخاسته بود... خيمه ها از جا كنده... آتش ها خاموش... و سپاهيان شرك در حالي كه از سرما و ترس به لرزه افتاده بودند، در ترك عرصه از هم پيشي مي گرفتند... حذيفه گويد؛ ابوسفيان را ديدم كه با عجله بر شتر خويش سوار شد و بي آن كه ريسمان از زانوي شتر باز كند، حيوان را هي زد... شتر برنخاسته به زمين نشست، ابوسفيان در همان حالي كه بر پشت شتر نشسته بود ريسمان را گشود و با شتاب گريخت... با خود گفتم؛ لحظه اي مناسب براي كشتن اوست... بهم ريختگي اردوگاه دشمن، طوفان سهمگين و... اما سخن رسول خدا (ص) را به خاطر آوردم كه فرموده بود غير از خبر آوردن كار ديگري مكن...
هنوز هوا كاملا روشن نشده بود... مسلمانان به اردوگاه دشمن نگريستند... از دشمن خبري نبود... سپاهيان شرك بسياري از چادرها، اثاثيه و... را برجاي نهاده و با شتاب از مدينه به سوي مكه گريخته بودند.

+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/25 و ساعت 2:16 |

 

كسى‌ كه‌ خلق‌ و دين‌ وى‌ مايه‌ رضايت‌ است‌ به‌ خواستگارى‌ مى‌آيد به‌ وى‌ زن‌ بدهيد وقتى‌ و اگر چنين‌

نكنيد فتنه‌ و فساد در زمين‌ فراوان‌ خواهد شد .


(كنز العمال‌ ، ج‌ 16 ، ص‌ 317 ، ح‌ 44695)

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/20 و ساعت 8:44 |
اکبر خوردچشم
......................
 
روزى يک نفر از اعراب بيابانى خدمت پيامبر اعظم(ص) آمد تا تقاضايى را که داشت به عرض آن حضرت برساند. وقتى جلو آمد، به دليل خبرهايى که از عظمت پيامبر(ص) شنيده بود، ابهت حضرت او را گرفت و زبانش به لکنت افتاد. رسول خدا(ص) با ديدن اين حالت ناراحت شد و سوال کرد: “آيا از ديدن من زبانت به لکنت افتاد؟” پس حضرت او را در آغوش گرفت و ادامه داد: “آرام بگير. از چه مى‌ترسي؟ من از حکام ستمگر نيستم. من پسر آن زنى هستم که با دست خويش از پستان گوسفند شير مى‌دوشيد. من مثل برادر شما هستم.”
“سنن ابن ماجه- جلد2”
+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/20 و ساعت 8:25 |

اشتباه نمي كرد... فاطمه(س) بود، دختر پيامبر خدا(ص)... تعجب هم نكرد كه چرا فاطمه(س) به آنجا آمده است... آن روزها مسلمانان با عده اندك خود و به پيشنهاد سلمان فارسي كه مورد قبول رسول خدا(ص) قرار گرفته بود، به بيرون مدينه آمده بودند و با عجله مشغول حفر خندق بودند... خبر رسيده بود كه همه قبايل مكه و هم پيمانهايشان براي حمله به مدينه النبي(ص) حركت كرده اند... مردها همه روز به كندن خندق مشغول بودند... بيشتر اوقات گرسنه بودند... گاه غير از اندكي خرما و چند قرص نان چيزي به همه نمي رسيد... زن ها به همسران، پدران و برادران خود سر مي زدند و اگر مختصر آذوقه اي داشتند به آنها مي رساندند... و يا به ترغيب و تشويق مي آمدند... پيامبر اعظم(ص) نيز مانند همه مردان ديگر به حفر خندق مشغول بود...
فاطمه(س) به سوي رسول خدا(ص) مي رفت... قسمتي از خندق كه حفر آن به او و چند تن ديگر از مهاجران سپرده شده بود... فاطمه(س) كه رسيد، پدر را ديد... خسته و از شدت گرسنگي، سنگي به شكم بسته... پيامبر خدا(ص) متوجه حضور فاطمه(س) شد... تكه ناني با خود آورده بود... پيامبر خدا(ص) قطعه اي به دهان گذاشت و فاطمه(س) را گفت؛ دخترم! اين اولين لقمه ناني است كه بعد از سه روز گرسنگي به دهان مي گذارم...
«جابر» وقتي اين صحنه را ديد، سر در گريبان برد و گريست... به خاطر آورد كه گوسفندي در خانه دارد... با عجله به خانه رفت... گوسفند را ذبح كرد... آيا گندم يا جو در خانه داريم؟... از همسرش پرسيد... گندم كه نه، اما يك صاع -حدود 3كيلو- جو به همه مي رسد... جابر از پاسخ همسر خشنود شد... امشب رسول خدا(ص) را به خانه دعوت مي كنم... دوباره به شمال مدينه بازگشت... آنجا كه پيامبر خدا(ص) و يارانش خندق حفر مي كردند... يا رسول الله(ص)! امشب شام را ميهمان ما باشيد... چه در خانه داري؟ پيامبر(ص) پرسيد و جابر پاسخ داد گوسفندي داشتم كه ذبح كرده ام و يك صاع جو كه نان پخته ام... رسول خدا(ص) فرمود تا در ميان مسلمانان جار بزنند و همه را براي شام به منزل جابر دعوت كنند... جابر كه تا چند لحظه پيش از اين شادي كه رسول خدا(ص) دعوتش را پذيرفته است در پوست نمي گنجيد، اندوهگين شد... آن جمعيت و اين غذاي اندك؟... با عجله و زودتر از بقيه به خانه رفت و ماجرا را با همسر در ميان گذاشت... همسرش پرسيد؛ آيا به رسول خدا(ص) گفتي كه چه داري و چقدر؟... آري به ايشان عرض كردم... همسرش لبخندي به رضايت زد... خدا و پيامبرش بهتر مي دانند... جابر آرام گرفت... چه سخن حكيمانه اي... از ژرفاي دل همسر را دعا كرد و خدا را به داشتن او شكر...
ديگ و تنور كجاست؟... پيامبر اعظم(ص) و ياران از راه رسيده بودند... جابر رسول خدا(ص) را به مطبخ برد... پيامبر اكرم(ص) پارچه اي روي ديگ و پارچه اي روي قرص هاي نان انداخت و ياران را فرمود ده نفر ده نفر بيايند... با دست مبارك خويش براي هر دسته ده نفره تعدادي نان برمي داشت و با ملاقه اي آبگوشت و گوشت در كاسه بزرگي مي ريخت و بعد از هر نوبت، پارچه را روي نان ها و ديگ مي كشيد... همه جماعت غذا خوردند... به اندازه كافي و سير شدند... جابر هم با پيامبر اعظم(ص) و تني چند از ديگر ياران به طعام نشستند... همسايه ها نيز بي نصيب نماندند...

+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/20 و ساعت 8:23 |
با سلام
 
این  وبلاگ را از این به بعد با ااین نشانی هم می توانید ملاحظه فرمایید:
 
 
+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/14 و ساعت 2:45 |
در سال 685 ميلادى اين جا در بريتانيا آسمان خون باريد وهر جا شير يا كره خوراكى بود تبديل به خون شد يا رنگ آن سرخ گرديد.
اگر زمان ياد شده (يعنى سال 685 ميلادى) را به سال هجرى تبديل كنيم، اين زمان با سال 61 هجرى قمرى مطابق خواهد بود؛ يعنى همان سالى كه سيد وسالار شهيدان وآزادگان حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام به همراه اصحاب وخاندانش به شهادت رسيدند.
 
+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/14 و ساعت 2:4 |
ظهر بود و آفتاب به سجده افتاده، عريان بر همه ميتابيد،هيچ چيز پنهان نبود، تمامي باطل و شقاوت در مقابل تمامي حق و لطافت ، بادي نمي وزيد، آب آرام گرفته بود، ديگر سينه به ساحل معركه نمي كوبيد و جاري بود،همچون اشك‌هاي خواهر بيصدا و پاندوهبار، اما همچنان تشنه بوسيدن لبهاي شقايق بود،تيرها كه تاب ماندن در چله كمان را نداشتند نشسته بر پيكرهفتادو دو لاله عاشق خون گريه ميكردند ، آتش تن به خيمه‌ها سپرده بود و شعله ميكشيد و ميسوخت از اينهمه بدعهدي و پيمان شكني ، زمان پشت تلي از خاك ميديد خنجري آخته از كينه و جهل ميبرد از غفا حنجر حقيقت را و آسمان ميكاويد زمين را از ميان آنهمه دود تا بيابد مصباح هدايت را و خون همچنان جاري بود و در تجلی تا...

عزاداری هایتان قبول - عاشورائی باشید
سه شنبه 10 بهمن1385 ساعت: 21:12 توسط:عبدالله عریان
+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/14 و ساعت 1:2 |
شب عاشوراست.
در خیمه های یاران حسین غوغایی بر پاست.
نماز و قران و اشک
برخی با هم شوخی می کنند مثل تازه داماد ها شادند!!
همه متفق القول بر حمایت از حسین تاکید دارند تا پای جان
"ای کاش هزار جان داشتم فدای فرزند زهرا می کردم."
 
خیمه های بنی هاشم
عباس و اکبر و قاسم و ...... حسین
زینب و ام کلثوم و زنان دیگر همه در فعالیت هستند
گویا تدارک یک مهمانی را میبینند!!
آن سو آنان به دنبال رضایت حسینند و این سو اینان به دنبال رضایت خدا.
اینجا هیچ چیز نیست جز خدا
****
شب عملیات است
سنگرها هیاهویی دارند.
 
صدای گریه و خنده با هم می آید!!
زیارت عاشورا و نماز شب و قرآن و جشن پتو
عده ای نشستند از خاطرات روزهای قبل می گویند شاید این اخرین گفتگوشان باشد در این دنیا!!
"فردا باید دشمن را عقب برانیم این فرمان امام است نباید حرف نایب امامز مان رو زمین بماند."
تمام دغدغه فرمانده اطاعت از ولی است
اینجا هیچ چیز نیست جز خدا
****
صهیونیستها با تمام تجهیزات و توان خود به یدان آمده اند
چند نفر در میان کدههای جنوب لبنان کمین کرده اند جز چند سلاح سبک چیزی ندارند
اینان چه شادند؟
ذکر لبانشان یا حسین است
خداحافظی می کنند می گویند یاحسین
 
تایید می کنند می گویند یا حسین
آب می خورند می گویند یا حسین
سلاح بلند می کنند می گویند یا حسین
.....
......
- "باید این تانکها رو بزنیم سید حسن این را خواسته"
- " یاحسین"
اینجا هیچ چیز نیست جز خدا
*****
مگر داستان کربلا تمام شدنیست؟
 
 
+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/10 و ساعت 0:34 |
 
سخنراني حجه الاسلام و المسلمين ميرباقري، رئيس فرهنگستان علوم اسلامي در همايش حسين و احياي حکومت اسلامي-اسفند 83 دانشگاه علم و صنعت  
 
 


اين تحريف، تحريف مدرن است. يعني مفهوم عاشورا را  به مفهوم ليبرال دموکراسي مصادره کردن. اصلاً امام حسين قيام کرد چون حکومت يزيد حکومتي موروثي بود، از اين تحريف بدتر ديگر نمي شود. مي گويند قيام عاشورا اين است که براي اقامه دموکراسي بجنگيم و امام حسين براي اقامه دموکراسي مي جنگيد! آيا امام حسين براي اقامه کلمه توحيد مي جنگيد يا دموکراسي؟

ادامه مطلب

+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/09 و ساعت 4:56 |
کاشف الکرب الحسین بودی. تا تو را می دید تمام غمهای عالم را از یاد می برد.
اما حالا....
تمام اروزی حسین ...
روی زمین افتاده ای و شده ای تمام غم حسین
گوش کن ناله اش را: الان انکسر ظهری
اما ..
... اما
حسین به سمت خیمه بازگشت و عمود خیمه ات را کشید
نگاهش به زینب افتاد
 
 
آری
اوست حالا کاشف الکرب الحسین!!
+ نوشته شده توسط مهدی در 85/11/09 و ساعت 4:10 |