در این مراسم که از ساعت نوزده و سی آغاز می شود و بلاگ نویسان هم حضور خواهند داشت و جوایز افراد برگزیده اعطا خواهد شد.
در این مراسم که از ساعت نوزده و سی آغاز می شود و بلاگ نویسان هم حضور خواهند داشت و جوایز افراد برگزیده اعطا خواهد شد.
نزديك به يك ماه بود كه مدينه در محاصره بود... سپاه انبوهي از همه قبايل مكه و اطراف آن براي يكسره كردن كار رسول خدا (ص) و اسلام نوپاي آن روز با يكديگر پيمان بسته و به جانب مدينه يورش آورده بودند... برخي از قبايل در حول و حوش مدينه، از جمله يهود بني قريظه هم با مشركان همداستان شده بودند... مسلمانان با حفر خندق به دفاع برخاسته و سپاهيان شرك پشت اين مانع كه تصورش را نمي كردند اردو زده بودند... گاه تير و نيزه اي از هر دو سوي باريدن مي گرفت... در جريان يك نبرد تن به تن، «عمروبن عبدود» پهلوان بلندآوازه عرب به دست علي (ع) كه آن هنگام جواني كم سن و سال بود به قتل رسيده بود و جنگاور ديگري از سپاهيان شرك نيز به همين سرنوشت دچار شده بود... زمستان بود و سرماي مدينه، مخصوصا به هنگام شب، براي هر دو سپاه، طاقت فرسا... مسلمانان شرايط سخت تري داشتند و مردم مدينه نيز... گاه چند روز پياپي گرسنه مي ماندند و اگر رخنه اي در محاصره پديد آمده و آذوقه اي به هم مي رسيد، بسيار اندك بود و براي زنان و كودكاني كه در مدينه محاصره شده بودند فرستاده مي شد...
آن شب، هوا سردتر از شب هاي ديگر بود... سايه اي پاورچين و با احتياط به سوي خيمه رسول خدا (ص) مي رفت... مسلمانان نماز عشاء را به امامت پيامبر خدا (ص) خوانده و شماري از آنان كه نوبت نگهباني داشتند در محل نگهباني خود مستقر شده بودند... سايه به چند قدمي خيمه پيامبر اعظم (ص) رسيده بود... رسول خدا (ص) كه متوجه حضور غريبه شده بود بانگ برآورد... كيستي؟... سايه در جاي ايستاد و با صدايي آرام كه فقط رسول خدا (ص) بشنود گفت: «نعيم بن مسعود» هستم... از بزرگان قبيله «غطفان»... پيامبر خدا (ص) در تاريكي شب او را شناخت... راست مي گفت، نعيم بود از قبيله غطفان كه همراه مردان قبيله خود در آن سوي خندق به پيكار با سپاهيان اسلام اردو زده بود... چه مي خواهي؟ براي چه آمده اي؟... رسول خدا (ص) پرسيد... من اسلام آورده ام ولي هيچكس جز خداوند يكتا و تو كه فرستاده او هستي از آن با خبر نيست... اكنون آمده ام تا بفرمايي در اين روزهاي سخت چه خدمتي از من ساخته است؟... صداقت در كلامش موج مي زد... چند قطره اشك كلام صادقانه اش را بدرقه كرد...
نعيم، آرام و بي صدا به اردوگاه مشركان رفت... به ميان سپاهياني كه خود به ظاهر از آنان بود... خدا را سپاس گفت كه بلافاصله بعد از مسلمان شدن به ماموريتي خطير مي رود... صبح فردا نعيم بن مسعود به ديدار بزرگان يهود بني قريظه رفت... او را مي شناختند... نعيم در جمع بزرگان بني قريظه سخن آغاز كرد و گفت؛ آنچه مي گويم از روي خيرخواهي براي شماست و حق نان و نمك به جاي مي آورم... قبايل قريش و غطفان ساكن مكه هستند و دير يا زود از اين سرزمين مي روند و آنگاه شما مي مانيد و انتقام سخت مسلمانان به خاطر همداستاني با مشركان... مصلحت آن است كه چند تن از بزرگان قريش را به گروگان نزد خود نگاهداريد در آن صورت آنان ناچار خواهند بود كه تا آخرين رمق با مسلمانان بجنگند و مادام كه كار مسلمانان را يكسره نكرده اند اين سرزمين را ترك نكنند... بزرگان بني قريظه از مصلحت انديشي نعيم به وجد آمدند و... نعيم راست مي گفت كه حق نان و نمك نگاهداشته است، چرا كه بني قريظه را از پيكار با مسلمانان باز مي داشت و اين، خدمت به آنان بود...
نعيم از نزد بني قريظه به ميان سپاه مشركان رفت و بزرگان قريش را گفت؛ باخبر شده ام كه بني قريظه از پيمان با شما به سختي پشيمان و نادم شده اند و قصد دارند، تعدادي از بزرگانتان را به گروگان گرفته و هلاك كنند و سپس به عنوان عذر تقصير و نشانه وفاداري خود، سرهاي بريده سران قريش و غطفان را براي مسلمانان بفرستند و...
فرداي آن روز، سران قريش براي يهود بني قريظه پيغام فرستادند كه بيش از اين تاب درنگ نداريم، آماده باشيد فردا به پيكار نهايي با محمد (ص) برويم... آن روز جمعه بود و فردا، شنبه... بني قريظه پاسخ دادند كه مي دانيد روز شنبه دست به كاري نمي زنيم و با يادآوري سخنان نعيم از مشركان خواستند تا تعدادي از بزرگان خود را به گروگان نزد آنان بفرستند كه چنانچه جنگ به طول انجاميد، سپاه مكه عرصه را ترك نكرده و بني قريظه را با مسلمانان تنها نگذارند...
وقتي فرستادگان نزد سران قريش بازگشتند و آنچه را واقع شده بود بازگفتند، قريشيان به نعيم بن مسعود درود فرستادند كه چه به موقع از نيرنگ بني قريظه پرده برداشته بود...!
ماموريت نعيم به خوبي انجام پذيرفته بود... دودلي و ترديد سراسر اردوگاه مشركان را فرا گرفته بود... و قبايل هم پيمان آنان را هم... سران قريش بهانه اي مي جستند تا از راه آمده بازگردند... شرايط برخلاف انتظار آنان بر وفق مراد نبود... اما، يك حمله سراسري را ضروري مي ديدند تا پس از آن، اگر نتيجه اي نمي گرفتند، راه بازگشت پيش گيرند...
... در اردوگاه مسلمانان، گرسنگي و سرما، طاقت ها را طاق كرده بود... نگراني از وضعيت دشوار زنان و كودكان و مردان سالخورده و ناتواني كه در مدينه به محاصره افتاده بودند، بر سختي شرايط مي افزود... آن شب، چند تن از مردان نزد پيامبر خدا (ص) رفتند... يا رسول الله(ص)! جان ها به لب رسيده، دستي به دعا بردار و از خداي مهربان ياري طلب كن... رسول اعظم (ص) دست به دعا برداشت... پروردگارا... اي نازل كننده قرآن، اي سريع الحساب... آنان را منهزم فرما و فراري بده... جبرئيل (ع) از اجابت دعاي رسول خدا (ص) خبر داد...
ساعاتي از شب گذشته بود... رسول خدا (ص) ياران را ندا فرمود... حذيفه نزديكتر بود... او را صدا كرد... حذيفه! به ميان سپاهيان دشمن برو و خبري بياور و كاري جز اين مكن... حذيفه عازم شد... طوفان سخت و سهمگيني برخاسته بود... خيمه ها از جا كنده... آتش ها خاموش... و سپاهيان شرك در حالي كه از سرما و ترس به لرزه افتاده بودند، در ترك عرصه از هم پيشي مي گرفتند... حذيفه گويد؛ ابوسفيان را ديدم كه با عجله بر شتر خويش سوار شد و بي آن كه ريسمان از زانوي شتر باز كند، حيوان را هي زد... شتر برنخاسته به زمين نشست، ابوسفيان در همان حالي كه بر پشت شتر نشسته بود ريسمان را گشود و با شتاب گريخت... با خود گفتم؛ لحظه اي مناسب براي كشتن اوست... بهم ريختگي اردوگاه دشمن، طوفان سهمگين و... اما سخن رسول خدا (ص) را به خاطر آوردم كه فرموده بود غير از خبر آوردن كار ديگري مكن...
هنوز هوا كاملا روشن نشده بود... مسلمانان به اردوگاه دشمن نگريستند... از دشمن خبري نبود... سپاهيان شرك بسياري از چادرها، اثاثيه و... را برجاي نهاده و با شتاب از مدينه به سوي مكه گريخته بودند.
كسى كه خلق و دين وى مايه رضايت است به خواستگارى مىآيد به وى زن بدهيد وقتى و اگر چنين
نكنيد فتنه و فساد در زمين فراوان خواهد شد .

(كنز العمال ، ج 16 ، ص 317 ، ح 44695)
اشتباه نمي كرد... فاطمه(س) بود، دختر پيامبر خدا(ص)... تعجب هم نكرد كه چرا فاطمه(س) به آنجا آمده است... آن روزها مسلمانان با عده اندك خود و به پيشنهاد سلمان فارسي كه مورد قبول رسول خدا(ص) قرار گرفته بود، به بيرون مدينه آمده بودند و با عجله مشغول حفر خندق بودند... خبر رسيده بود كه همه قبايل مكه و هم پيمانهايشان براي حمله به مدينه النبي(ص) حركت كرده اند... مردها همه روز به كندن خندق مشغول بودند... بيشتر اوقات گرسنه بودند... گاه غير از اندكي خرما و چند قرص نان چيزي به همه نمي رسيد... زن ها به همسران، پدران و برادران خود سر مي زدند و اگر مختصر آذوقه اي داشتند به آنها مي رساندند... و يا به ترغيب و تشويق مي آمدند... پيامبر اعظم(ص) نيز مانند همه مردان ديگر به حفر خندق مشغول بود...
فاطمه(س) به سوي رسول خدا(ص) مي رفت... قسمتي از خندق كه حفر آن به او و چند تن ديگر از مهاجران سپرده شده بود... فاطمه(س) كه رسيد، پدر را ديد... خسته و از شدت گرسنگي، سنگي به شكم بسته... پيامبر خدا(ص) متوجه حضور فاطمه(س) شد... تكه ناني با خود آورده بود... پيامبر خدا(ص) قطعه اي به دهان گذاشت و فاطمه(س) را گفت؛ دخترم! اين اولين لقمه ناني است كه بعد از سه روز گرسنگي به دهان مي گذارم...
«جابر» وقتي اين صحنه را ديد، سر در گريبان برد و گريست... به خاطر آورد كه گوسفندي در خانه دارد... با عجله به خانه رفت... گوسفند را ذبح كرد... آيا گندم يا جو در خانه داريم؟... از همسرش پرسيد... گندم كه نه، اما يك صاع -حدود 3كيلو- جو به همه مي رسد... جابر از پاسخ همسر خشنود شد... امشب رسول خدا(ص) را به خانه دعوت مي كنم... دوباره به شمال مدينه بازگشت... آنجا كه پيامبر خدا(ص) و يارانش خندق حفر مي كردند... يا رسول الله(ص)! امشب شام را ميهمان ما باشيد... چه در خانه داري؟ پيامبر(ص) پرسيد و جابر پاسخ داد گوسفندي داشتم كه ذبح كرده ام و يك صاع جو كه نان پخته ام... رسول خدا(ص) فرمود تا در ميان مسلمانان جار بزنند و همه را براي شام به منزل جابر دعوت كنند... جابر كه تا چند لحظه پيش از اين شادي كه رسول خدا(ص) دعوتش را پذيرفته است در پوست نمي گنجيد، اندوهگين شد... آن جمعيت و اين غذاي اندك؟... با عجله و زودتر از بقيه به خانه رفت و ماجرا را با همسر در ميان گذاشت... همسرش پرسيد؛ آيا به رسول خدا(ص) گفتي كه چه داري و چقدر؟... آري به ايشان عرض كردم... همسرش لبخندي به رضايت زد... خدا و پيامبرش بهتر مي دانند... جابر آرام گرفت... چه سخن حكيمانه اي... از ژرفاي دل همسر را دعا كرد و خدا را به داشتن او شكر...
ديگ و تنور كجاست؟... پيامبر اعظم(ص) و ياران از راه رسيده بودند... جابر رسول خدا(ص) را به مطبخ برد... پيامبر اكرم(ص) پارچه اي روي ديگ و پارچه اي روي قرص هاي نان انداخت و ياران را فرمود ده نفر ده نفر بيايند... با دست مبارك خويش براي هر دسته ده نفره تعدادي نان برمي داشت و با ملاقه اي آبگوشت و گوشت در كاسه بزرگي مي ريخت و بعد از هر نوبت، پارچه را روي نان ها و ديگ مي كشيد... همه جماعت غذا خوردند... به اندازه كافي و سير شدند... جابر هم با پيامبر اعظم(ص) و تني چند از ديگر ياران به طعام نشستند... همسايه ها نيز بي نصيب نماندند...
اگر زمان ياد شده (يعنى سال 685 ميلادى) را به سال هجرى تبديل كنيم، اين زمان با سال 61 هجرى قمرى مطابق خواهد بود؛ يعنى همان سالى كه سيد وسالار شهيدان وآزادگان حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام به همراه اصحاب وخاندانش به شهادت رسيدند.
| ظهر بود و آفتاب به سجده افتاده، عريان بر همه ميتابيد،هيچ چيز پنهان نبود، تمامي باطل و شقاوت در مقابل تمامي حق و لطافت ، بادي نمي وزيد، آب آرام گرفته بود، ديگر سينه به ساحل معركه نمي كوبيد و جاري بود،همچون اشكهاي خواهر بيصدا و پاندوهبار، اما همچنان تشنه بوسيدن لبهاي شقايق بود،تيرها كه تاب ماندن در چله كمان را نداشتند نشسته بر پيكرهفتادو دو لاله عاشق خون گريه ميكردند ، آتش تن به خيمهها سپرده بود و شعله ميكشيد و ميسوخت از اينهمه بدعهدي و پيمان شكني ، زمان پشت تلي از خاك ميديد خنجري آخته از كينه و جهل ميبرد از غفا حنجر حقيقت را و آسمان ميكاويد زمين را از ميان آنهمه دود تا بيابد مصباح هدايت را و خون همچنان جاري بود و در تجلی تا... |
||||
|
عزاداری هایتان قبول - عاشورائی باشید | ||||
| سه شنبه 10 بهمن1385 ساعت: 21:12 | توسط:عبدالله عریان | ||
اين تحريف، تحريف مدرن است. يعني مفهوم عاشورا را به مفهوم ليبرال دموکراسي مصادره کردن. اصلاً امام حسين قيام کرد چون حکومت يزيد حکومتي موروثي بود، از اين تحريف بدتر ديگر نمي شود. مي گويند قيام عاشورا اين است که براي اقامه دموکراسي بجنگيم و امام حسين براي اقامه دموکراسي مي جنگيد! آيا امام حسين براي اقامه کلمه توحيد مي جنگيد يا دموکراسي؟



