|
به ياد روح بزرگ انسانهاى خود ساخته و پاکي که ايثارشان در راه خدا الهام بخش تعهد و فداكارى است. عظمت انسانى چهره هاى پرفروغ تاريخ خونبار ما چون مسلم بن عقيل و هاني بن عروه، اسوه همه كسانى است كه در زندگى به هدف هايى والاتر از دنيا اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مى جويند. انسانهاى نمونه از نظر ايمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، هميشه زينت تاريخ بوده و هستند.
«مسلم بن عقيل» يكى از اين چهره هاست. شنيدن نام اين انسان والا و سرباز فداكار راه حق، ياد آور همه خوبيها، رشادتها و جوانمردي هاست; و خواندن زندگينامه اين سردار رشيد اسلام، درس آموز و الهام بخش و سازنده است. حماسه مسلمبن عقيل در كوفه، پيش درآمدى بر نهضت عظيم عاشورا بود; و خود مسلم، پيشاهنگ نهضت سيدالشهدا -عليه السلام و سفير انقلاب كربلا و پيش مرگ حماسه تاريخ ساز و جاويدان عاشورا بود.
درباره مسلم، چه مى توان گفت، جز بيان صداقت و رشادت و ايمانش؟ و چه مى توان نوشت، جز فداكارى و حماسه و آزادگى اش، و چه مى توان شنيد جز عمل به وظيفه و اطاعت از امام و جهاد در راه حق تا مرز شهادت. و مسلم بن عقيل كيست؟ تجسمى از ارزشهاى والاى مكتب; الگو و اسوه اى از يك جوانمرد سلحشور و انقلابى پاكباخته و دل به راه خدا داده و سر به راه دوست سپرده و قدم در راه حق نهاده و با شهادت به معراج قرب پروردگار رسيده.
مسلم بن عقيل كيست؟
در ميان جوانان برومند «بنى هاشم» مسلم، فرزند عقيل يكى از چهره هاى تابناك و شخصيتهاى بارز، به شمار مىرفت. «عقيل» برادر حضرت على(ع) و دومين فرزند ابوطالب بود. در ترسيم زير رابطه نسبى مسلم، آشكارتر است:
ابوطالب: - طالب - عقيل - مسلم - جعفر - على - حسين بن على
مسلم بن عقيل، برادرزاده اميرالمؤمنين و پسر عموى حسين بن على بود. دودمانى كه مسلم در آن رشد يافت، دودمان علم و فضيلت و شرف بود و خاندانى كه شخصيت انسانى و اسلامى مسلم در آن شكل گرفت، بهترين زمينه را براى تربيت و تكامل معنوى و حماسى مسلم فراهم كرد. از آغاز كودكى، در ميان جوانان بنىهاشم بخصوص در كنار امام حسن و امام حسين - عليهما السلام بزرگ شد و كمالات اخلاقى و بنيان ولايت و درسهاى حماسه و ايثار و شجاعت را بخوبى فرا گرفت. اجداد مسلم كسانى، چون «ابوطالب» و «فاطمه بنت اسد» بودند كه در فرزندان خويش، شجاعت و ايمان و دلاورى را به ارث مىگذاشتند و مسلم، شاخهاى پربار از اين اصل و تبار بود; و بنا به اصل وراثت، خصلتهاى برجسته را از نياكان خود به ارث برده بود.
به نقل مورخان، در زمان حكومت آن حضرت (بين سالهاى 36 تا 40 هجرى) از جانب آن امام، متصدى برخى از منصبهاى نظامى در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفين، وقتى كه اميرالمؤمنين (ع) لشگر خود را صف آرايى مىكرد، امام حسن و امام حسين (ع) و عبدالله بن جعفر و مسلم بن عقيل را بر جناح راست سپاه، مامور كرد.
شناسنامه مسلم را، پيش از آن كه از نياكان و سرزمين وقبيله جستجو كنيم، بايد در فكر، عمل و زندگانىاش بيابيم; اين بهترين معرف مسلم است. مسلم، در دوران خلافت على (ع) در خدمت آن حضرت، مدافع حق بود و پس از شهادت آن امام، هرگز از حق كه در خاندان او و امامت دو فرزندش، حسنين -عليهما السلام تجسم پيدا كرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاكش را بر اين آستان فدا كرد.
در دوران امامت ده ساله امام حسن مجتبى (ع) كه از سخت ترين دوره هاى تاريخ اسلام نسبت به پيروان اهلبيت و طرفداران حق بود، مسلم با خلوص هر چه تمام در مسير حق بود و از باوفاترين ياران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مىشد. پس از شهادت امام مجتبى (ع) كه امامت به حسين بن على (ع) رسيد تا مرگ معاويه كه يك دوره ده ساله بود; باز مسلم را در كنار امام حسين (ع) مىبينيم. در اين دوره بيست ساله ، يعنى از شهادت على (ع) تا حادثه كربلا بسيارى از كسان يا مرعوب تهديدها شدند يا مجذوب زر و سيم و فريفته دنيا و صحنه حق را رها كردند و يا به معاويه پيوستند و يا انزواى بىدردسر را برگزيدند، ولى آنان كه قلبى سرشار از ايمان و دلى سوخته در راه حق داشتند و مسلمانى را در صبر و مقاومت و مبارزه در شرايط دشوار مىدانستند، امامان حق را تنها نگذاشتند و با زبان و مال و جان و فرزند، به فداكارى در راه خدا و جهاد فى سبيل الله پرداختند. ارزش و فضيلت پيروان حق در آن دوره، بخصوص وقتى آشكارتر مىشود كه به شرايط دشوار ديندارى و حق پرستى در روزگار سلطه امويان آگاه باشيم.
حضرت على (ع) از پيامبر اسلام حديثى را در مدح «عقيل» نقل مىكند كه آن حضرت فرمودند:
«من او را (عقيل را) به دو جهت دوست دارم: يكى، به خاطر خودش، و يكى هم به خاطر اين كه پدرش ابوطالب او را دوست مىداشت.» و در آخر، خطاب به على(ع) فرمود:
«فرزند او -مسلم كشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او اشك مىريزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مىفرستند.»
معاويه، پس از بيست سال سلطنت استبدادى مرد. يزيد، پس از معاويه بر سر كار آمد و با تهديد و تطميع بر اوضاع مسلط شد. مىخواست اباعبدالله الحسين(ع) را هم به بيعت وادار كند، كه سيدالشهدا، نپذيرفت و به طور مخفيانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدينه بيرون آمد و به حرم خدا در مكه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ايام حج در جهت آگاهانيدن مردم، بهره بردارى كند.
سال شصت هجرى بود. اقامت چهار ماهه امام حسين(ع) در مكه و برخورد با مردم و تشكيل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگيزه و اهداف امام، از امتناع از بيعت با يزيد، آشنا كرد; بخصوص مردم كوفه از اقدام انقلابى امام حسين(ع) خوشحال و اميدوار شدند. مردم كوفه، خاطره حكومت چهارساله علوى را به ياد داشتند و در اين شهر، شخصيتهاى برجسته و چهره هاى درخشانى از مسلمانان متعهد و ياران اهل بيت بودند. از اين رو نامه ها و طومارهاى مفصلى با امضاى چهره هاى معروف شيعه در كوفه و بصره به امام حسين(ع) نوشتند، كه تعداد اين نامه ها به هزاران مىرسيد. كوفيان، گروهى را هم به نمايندگى از طرف خود به سركردگى «ابوعبدالله جدلى» به نزد آن حضرت فرستادند و نامه هايى همراه آنان ارسال كردند.
در ميان نامه ها و امضاها، نام شخصيتهاى بزرگى از كوفه همچون «شبث بن ربعى» و «سليمان بن صرد» و «مسيب بن نجبه» و... به چشم مىخورد كه از آن حضرت مىخواستند مردم را به بيعت با خود دعوت كند و به كوفه بيايد و يزيد را از خلافت خلع كند.
امام، تصميم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاى مكرر مردم كوفه، عكس العمل نشان داده و اقدامى كند. براى ارزيابى دقيق اوضاع كوفه و ميزان علاقه و استقبال مردم و تهيه مقدمات لازم و شناسايى و سازماندهى و تشكل نيروهاى انقلابى، ضرورى بود كه كسى قبلا به كوفه رفته و اين ماموريت را انجام دهد و گزارشى دقيق از وضعيت شهر و مردم، به او بدهد.
حضرت حسين بن على(ع) مناسبترين فرد براى اين ماموريت محرمانه را «مسلم بن عقيل» ديد، كه هم آگاهى سياسى و درايت كافى داشت، و هم تقوا و ديانت، و هم خويشاوند نزديك امام بود. به نمايندگانى كه از كوفه آمده بودند، فرمود: من، برادر و پسر عمويم (مسلم) را با شما به كوفه مىفرستم، اگر مردم با او بيعت كردند; من نيز خواهم آمد.
اين كه امام از مسلم به عنوان «برادرم» و «فرد مورد اعتمادم» نام مىبرد، ميزان اعتبار و لياقت و كفايت مسلم بن عقيل را مىرساند. آن گاه مسلم را طلبيد و به او فرمود: به كوفه مىروى، اگر ديدى كه دل و زبان مردم يكى است و آنچنان كه در اين نامه ها نوشته اند متحدند و مىتوان به وسيله آنان اقدامى كرد، نظر خودت را بر من بنويس و مسلم را وصيت و سفارش كرد، به اين كه:
پرهيزكار و با تقوا باش; نرمش و مهربانى به كار ببر; فعاليتهاى خود را پوشيده دار; اگر مردم، يكدل و يك جان بودند و در ميانشان اختلافى نبود، مرا خبر كن.
اعزام مسلم و فرستادن اين پيام به كوفه، پاسخى به همه نامه ها و دعوتها و طومارها بود. محتواى پيام امام، در اين چند محور، خلاصه مىشود:
1 - تاييد كامل از مسلم به عنوان برادر، پسر عمو و نمايند ه هاى مورد اطمينان.
2 - محدوده مسؤوليت مسلم در كوفه نسبت به ارزيابى وحدت كلمه و صداقت مردم.
3 - پاسخى به دعوتهاى مكرر، به عنوان اتمام حجت.
4 - درخواست از مردم براى حمايت و اطاعت از مسلم.
مسلم با گرفتن دو راهنما از مكه به سوى كوفه حركت كرد. و اينك، مسلم، با شهرى رو به روست، حادثه خيز و پر ماجرا و با گرايشهاى مختلف; شهرى با افكار گوناگون كه اگر چه بظاهر آرام است،اما آرامش قبل از طوفان را مىگذراند.
شيعيان، دسته دسته به خانه مختار مىآمدند و با مسلم ديدار و بيعت مىكردند و مسلم هم نامه امام حسين(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان كوفه براى هر جماعتى از آنان مىخواند.
روز به روز بر تعداد هواداران امام حسين(ع) كه با نمايندهاش مسلم، بيعت مىكردند افزوده مىشد تا اين كه پس از چند روز، به هزاران نفر مىرسيد.
با وجود اين همه بيعت گران جان بر كف و انقلابي هاى آماده براى هرگونه فداكارى در راه حمايت حسين(ع) و بر انداختن حكومت يزيد، مسلم بن عقيل، طى نامهاى اوضاع را به امام گزارش داد و با بيان شرايط و زمينه مساعد براى نهضت از امام خواست كه به سوى كوفه بشتابد.
كنون مسلم، نگينى در ميان حلقه انبوه ياران است حضورش مايه دلگرمى اميدواران است شكوه و هيبتى دارد، ميان كوفيان جايى و محبوبيتى دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوى لكه هاى ذلت و ننگ است كلام از شور جانسوز حقيقت هاست، ز «رفتن» ها و «ماندن» هاست. ولى دوران آن كم بود و كم پاييد، تمام شعله ها ناگه فرو خوابيد...
يزيد براى حفظ سلطه و حاكميت بر كوفه عنصر ناپاك و سفاك و خشنى همچون «عبيدالله بن زياد» را كه حاكم بصره بود، انتخاب كرد. «ابن زياد» با حفظ سمت، والى كوفه نيز شد. ماموريت ابن زياد آن بود كه به كوفه برود و مسلم را دستگير كند و سپس او را محبوس يا تبعيد كند، يا به قتل برساند .
مردمى كه با مسلم بيعت كرده و در انتظار آمدن حسين بن على(ع) به كوفه بودند، با ورود ابن زياد به كوفه، وضعى ديگر پيدا كردند. فردا صبح كه مردم براى نماز جماعت به مسجد آمدند، ابن زياد از دارالاماره بيرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «... اميرالمؤمنين يزيد، مرا فرمانرواى شهر و اين مرز و بوم و حاكم بر شما و بيت المال قرار داده است و به من دستور داده كه با ستمديدگان، انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نيكى كنم و با متهمان به مخالفت و نافرمانى با شدت و با شمشير و تازيانه رفتار كنم. پس هر كس بايد بر خويش بترسد. راستى گفتارم هنگام عمل روشن مى شود; به آن مرد هاشمى (مسلم بن عقيل) هم برسانيد كه از خشم و غضب من بترسد.»
از اين پس، مجراى بسيارى از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن زياد، رؤساى قبايل و محله ها را طلبيد و برايشان صحبتهاى تهديد آميز كرد و از آنان خواست كه نام مخالفان يزيد را به او گزارش دهند، و گرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت.
حزب اموى، كه مىرفت بساطش نابود و برچيده گردد، ديگر بار جان گرفت و آن تهديدها و تطميع ها و فريبكاريها و تبليغ هاى دامنه دار، تاثير خود را بخشيد و والى جديد، توانست با قدرت و قوت و با تمام امكانات جاسوسى و خبرگيرى و خبر رسانى، جوى از وحشت و ارعاب را فراهم آورد. با دستگيريها و خشونت ها و برخوردهاى تندى كه انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت.
مسلم بن عقيل، در خانه «مختار» بود كه صحنه حوادث به صورتى كه ياد شد، پيش آمد. از آن جا كه ابن زياد، براى سركوبى انقلابي ها به دنبال رهبر اين نهضت; يعنى مسلم مىگشت، مسلم مى بايست جاى امن تر و مطمئن ترى انتخاب كند. اين بود كه مقر و مخفيگاه خود را تغيير داد و به خانه «هانى» رفت.
اينك، بار ديگر موقعيتى پيش آمده بود كه هانى، صداقت و ايمان و تعهد خويش را نسبت به حق نشان دهد و در اين شرايط خطرناك و اوضاع بحرانى، پذيراى «مسلم» گردد كه در راس نيروهاى شيعى است و تحت تعقيب از سوى حاكم كوفه.
نهضت مسلم و هوادارانش، صورت مخفي ترى گرفت و ارتباط ها پنهان تر انجام مىشد. با تغيير شرايط، كوفه به كانون خطرى براى انقلابي هاى شيعه تبديل شده بود كه با كمترين غفلتى ممكن بود خطرات بزرگى پيش بيايد. سياست كلى «ابن زياد» نابودى مسلم و شكست اين نهضت بود و براى اين كار، دو نقشه كلى را در دست اجرا داشت:
1 - جستجو و تعقيب مسلم و طرفدارانش.
2 - خريدن سران شهر و چهره هاى با نفوذ.
براى پي بردن به مخفيگاه مسلم و اطلاع از قرارها و برنامه ها و شناختن عوامل مؤثر در نهضت مسلم، راهى كه از سوى ابن زياد پيش گرفته شد، استفاده از يك عامل نفوذى بود كه با جاسوسى، اخبار نهضت مسلم را به حكومت برساند. اين عامل نفوذى ابن زياد كسى جز «معقل» نبود. معقل كه از سرسپردگان حكومت بود، با دريافت سه هزار درهم، مأموريت يافت كه به عنوان يك هوادار مسلم و طرفدار نهضت با طرفداران مسلم تماس بگيرد و به عنوان يك انقلابى، كه مي خواهد اين پولها را براى صرف در راه انقلاب و تهيه سلاح و امكانات مبارزه به مسلم تحويل دهد، كم كم به پيش مسلم راه يافته و از خانه او و تشكيلات و افراد مؤثر، گزارش تهيه كرده و به ابن زياد خبر دهد.
به اين صورت، كم كم اين جاسوس ابن زياد، به خانه هانى هم كه پناهگاه مسلم بن عقيل بود راه پيدا كرد و با مسلم ملاقات نمود و پولها را به او تحويل داد و بتدريج خود را يكى از طرفداران نهضت، جا زد. صبحها زودتر از همه مي آمد و ديرتر از همه ميرفت و اخبار درونى نهضت را به عبيدالله زياد، گزارش مي داد.
با پى بردن به مخفيگاه مسلم و مركزيت نهضت و افراد مؤثر در جريان مبارزه، ابن زياد، بيشتر احساس خطر كرد و تصميم گرفت كه هر چه زودتر دست به كار شود و انقلاب را قبل از آن كه به مرحله غير قابل كنترلى برسد، درهم شكسته و سران نهضت و مقاومت انقلابي ها را درهم شكند. اين بود كه نقشه حمله گسترده به نهضت و پيشگامان آن و چهره هاى سرشناس تشكيلات مسلم كشيده شد و اولين گام، دستگيرى «هانى» بود.
نقش «هانى» در نهضت، بسيار بود ؛ از اين رو والى كوفه به فكر دستگيرى هانى افتاد تا از اين طريق به مسلم هم دسترسى پيدا كند، زيرا ميدانست تا وقتى كه هانى، در محل خود مستقر باشد، بازداشت مسلم بن عقيل عملى نيست و نيروهاى زيادى كه در اختيار و در فرمان هانى هستند، مقاومت و دفاع خواهند كرد. پس بايد با نقشه اي پاى هانى را به «دارالاماره» بكشد و او را در همان جا زندانى كند تا بين او و مسلم جدايى بيفتد.
هانى به بهانه مريضى پيش «عبيدالله زياد» نمي رفت، تا اين كه ابن زياد، چند نفر را در پى او فرستاد و با اين بهانه كه والى كوفه مي خواهد تو را ببيند، او را به دارالاماره بردند .
ابن زياد، با جوش و خروش، براى مردم، سخنانى تهديدآميز، همراه با تطميع، بيان ميكرد. قساوت و خشونت از گفتارش مي باريد. بيشترين تهديد، نسبت به كسانى بود كه به مسلم پناه دهند و مژده جايزه به كسى داد كه مسلم را يا خبرى از او را نزد او بياورد. مسلم نايب و نماينده حسين بود. نسخه اى برابر با اصل. تصميم گرفته بود كربلايى در كوفه بر پا سازد، و حماسه اى به ياد ماندنى و درسى عظيم از قدرت رزمى و روحى يك «مؤمن» در تاريخ، بر جاى بگذارد. و اينچنين كوفه كه به خاطر نهضت براى مسلم «وطن» شده بود، اينك به غربت تبديل شده است. مسلم بي ياوري چون هاني.
و مسلم، غريبى در وطن! مسلم براى يافتن خانه اى كه شب را به روز آورد و در پناه آن، مصون بماند، در كوچه ها غريبانه مي گشت و نميدانست به كجا ميرود.
و اما در کوفه، همه درها بروي مسلم بسته بود و هر كس، سوداى سلامت و آسايش خويش را در سر داشت. تا اينکه پس از چند روز آوارگي در محله «بنى بجيله» زنى به نام «طوعه» به مسلم پناه داد. پسر طوعه، بر خلاف مادرش از هواداران «ابن زياد» بود. شب كه به خانه آمد، از حركات و رفتار مادر، متوجه اوضاع غيرعادى شد. با كنجكاوى فراوان بالأخره فهميد كه مهمان خانه شان كسى جز مسلم بن عقيل نيست. بسيار خوشحال شد، كه اگر به والى شهر خبر دهد، جايزه خواهد گرفت. گرچه به مادرش قول داد و تعهد سپرد كه به كسى نگويد .
و سپاهيان ابن زياد شبانه به قصد جان مسلم به خانه طوعه يورش بردند. حضرت مسلم يك تنه در برابر انبوهى از سپاهيان ابن زياد ايستاده بود و دليرانه مقاومت و جنگ مي كرد. هر هجومى را با شمشير دفع ميكرد و هر مهاجمى را ضربتى كارى ميزد. مسلم، تصميم داشت كه تا آخرين قطره خون و تا واپسين دم و تا شهادت بجنگد، اما اطرافش را گرفتند و در يك حلقه محاصره از پشت سر، نيزه اى بر او زده و او را به زمين افكندند و بدين گونه، اسيرش كردند. طبق برخى از نقلها سر راهش گودالى كندند و مسلم در آن افتاد و اسير شد. مسلم را گرفتند؛ آزاده اى كه در انديشه نجات آن اسيران بود، خود، در دست آنان گرفتار شد. او را به سوى دارالاماره بردند و ورقى ديگر از حماسه در پيش ديدگان تاريخ، نمودار شد.
حضرت مسلم بن عقيل با خرسندي از تقرب به مقام والاي شهادت خود، دشمنان را ندا داد:
من، امروز، از خم خون، مي چشم شهد شهادت را ولى خرسند و خشنودم كه مرگم جز به راه حق و قرآن نيست. از اين مردن سرافرازم كه پيش باطل و بيداد نياوردم فرود، اين سر نكردم سجده بر دينار ، نسودم لحظه اى پيشاني ام بر زر، كنون در چنگ اين دشمن، شرافتمند مي ميرم كه من، مردانه جنگيدم و بر مرگ دليران و جوانمردان نمي بايست گرييدن.
ولى ناگاه مسلم را گريه فرا گرفت، و گفت: «انا لله وانا اليه راجعون» يكى از سران سپاه ابن زياد، از روى طعنه، گفت: كسى كه در پى اين كارها باشد، بر اين پيشامدها نبايد گريه كند. مسلم گفت: «به خدا سوگند! گريه ام براى خويش و به خاطر ترس از مرگ نيست، بلكه گريه من براى خانواده ام و براى حسين بن على و خانواده اوست، كه به سوى شما مي آيند.»
در زير برق سرنيزه ها، آن اسير آزاده تشنه لب، و آن آزاده گرفتار را نگهداشته بودند. هم به سرنوشت افتخارآميز خويش مي انديشيد و هم به فكر كاروانى بود كه به سوى همين كوفه در حركت بود و سالار آن قافله، كسى جز اباعبدالله الحسين(ع) نبود. مسلم را به بالاى دارالاماره مي بردند، در حالى كه نام خدا بر زبانش بود، تكبير ميگفت، خدا را تسبيح ميكرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان الهى درود ميفرستاد و ميگفت: خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبكاران نيرنگ باز كه دست از يارى ما كشيدند، حكم كن!
شكوه و عظمت مسلم در آن اوج و بر فراز آن سكوى شهادت و معراج، ديدنى بود. گرچه آنان، اين قهرمان اسير و دست بسته را با تحقير و توهين براى كشتن به آن بالا برده بودند، ليكن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چيز ديگرى است كه ديده هاى بصير و دلهاى آگاه، شكوهش را مي يابند. با ضربت شمشير، سر از بدنش جدا كردند، و... پيكر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سر و صداى زيادى به پا كردند.
پس از شهادت مسلم، به سراغ «هانى» رفتند و با دو ضربت، سر اين انسان والا و حامى بزرگ مسلم را از بدن جدا كردند. درحاليکه اين چنين با خداي خود ميگفت: «بازگشت به سوى خداست. خدايا مرا به سوى رحمت و رضوان خويش ببر!»
آن فرومايگان، بدن هانى را هم به طنابى بستند و در كوچه ها و گذرها بر خاك كشيدند. خبر اين بيحرمتى به مذحجيان رسيد. اسب سوارانشان حمله كردند و پس از درگيرى با نيروهاى ابن زياد بدن هانى و مسلم را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن كردند، در حالى كه جسد مسلم، بي سر بود. آن روز، تنى چند از سرداران اسلام هم دستگير شده و به شهادت رسيدند و اجساد مطهرشان در كنار آن دو قهرمان رشيد به خاك سپرده شد و در روز نهم ذيحجه، كربلاى كوچكى در كوفه بر پا شد و يادشان به جاودانگى پيوست.
در پى اين شهادتها كه وضع كوفه اين گونه بحرانى و اوضاع نامساعد بود، كاروان امام حسين(ع) هم كه از مكه به سوى كوفه حركت كرده بود به سوى اين شهر ميآمد.
حسين بن على(ع) در يكى از منازل ميان راه، خبر شهادت اين سه يار وفادار خويش را شنيد. شهادت مسلم بن عقيل، هانى بن عروه و عبدالله يقطر، امام را ناراحت كرد و امام فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون» و اشك در چشمانش حلقه زد. چندين بار، براى مسلم و هانى از خداوند رحمت طلبيد و گفت: «خدايا براى ما و پيروانمان منزلتى والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت خويش جمع گردان، كه تو بر هر چيز، توانايى!» آن گاه نامه اى را كه محتوايش گزارش شهادت آنان و دگرگونى اوضاع كوفه بود بيرون آورد و براى همراهان خود، خواند و گفت: هر كس از شما ميخواهد برگردد، برگردد، از جانب ما بر عهده او پيمان و عهدى نيست...
آرامگاه حضرت مسلم، اين شخصيت والا مقام در بيرون باروى مسجد كوفه و در سمت جنوب شرقى آن قراردارد كه به وسيله راهرو كوتاهى از مسجد ميتوان به درون صحن آن قدم نهاد. حرم حضرت مسلم عليه السلام فضاى وسيعى در شرق مسجد كوفه را در بر گرفته و از گنبد طلايى بزرگ و چندين رواق و شبستان و ايوان تشكيل شده است و در برابر حرم حضرت مسلم و در سمت شمالى صحن او آرامگاه هانى بن عروه قرار دارد.
سلام خدا و فرشتگان و پاكان بر روح بلند حضرت «مسلم بن عقيل» و هاني بن عروه باد، كه شرط وفا و جوانمردى را ادا نمود ند و جان خويش را فداى رهبر و مولايش ان سيدالشهدا «ع» كردند. و درود بر همه ادامه دهندگان راه شان، كه راه «حق» و «آزادى» است.
مآخذ از:
تاريخ طبرى - نفس المهموم شيخ عباس قمى (رحمت الله عليه) - ارشاد شيخ مفيد (رحمت الله عليه) - نفس المهموم |