سيد محمد ضياءآبادي
از جمله بينات حضرت رسول خاتم صلىالله عليه و آله امى بودن آن حضرت است که خداوند حکيم آن را در کنار رسالت و نبوت آن جناب قرا
ر داده و فرموده است:
(الذين يتبعون الرسول النبى الامى ...()1)
“آن کسانى رستگارندکه از رسول نبى امى تبعيت مىکنند ...”
و در واقع امى بودن آن حضرت
را دليل بر رسول و نبى بودنش قرار داده است و در معناى امى وجوه متعددى ذکر شده اولا اين که منسوب به امالقرى يعن مکه است و امى يعنى مکى که زادگاه و خاستگاهش مکه است ثانيا اينکه منسوب به امت است يعنى از ميان توده مردم برخاسته و به اصطلاح امروز، “مردمي” است و طاغوتى نيست. ولى اين دو وجه، صلاحيت اين را ندارند که در کنار نبوت و رسالت ذکر شوند و دليل بر صحت آن دو منصب آسمانى باشند. ثالثا وجه سومى که منطقى و عقلانى به نظر مىرسد اينکه امى منسوب به ام است و “ام” يعنى مادر و “امي” يعنى کسى که درسى نخوانده و استاد و معلمى به خود نديده و از احدى اکتساب علم و دانش نکرده است و به همان بساطت که از مادر متولد شده، باقى مانده و در اين عالم طبع، با هيچ مکتبى جز مکتب دامن مادر، آشنايى نداشته است! و در نتيجه تمام علوم و دانشهايش از طريق وحى وافاضات حضرت رب العالمين به او رسيده است و او هر چه دارد از علوم و معارف غير قابل احصاء از مکتب (علمه شديد القوي)؛(2) و آموزشگاه (علمک مالم تکن تعلم...)؛(3) فرا گرفته است و بسيار روشن است که اين معناى از امى صلاحيت اين را دارد که در کنار عنوان رسول و نبى قرار گيرد و دليل بر صحت ادعاى رسالت و نبوت باشد. زيرا فردى که در يک محيط عارى از علم و فرهنگ و تمدن زندگى کرده و در تمام مدت عمرش تا سن چهل سالگى نه کتابى خوانده و نه مکتبى رفته و نه معلمى داشته است، ناگهان سخنانى سرشار از علم و دانش بر زبانش جارى گردد و کتابى مشحون از علوم و معارف توام با قوانين جامع زندگى به عالم عرضه کند، در اين صورت است که هر عقل سليم عارى از لجاج و عناد پى مىبرد که اين يک جريان خارق العاده و بيرون از مقتضيات عالم ماده و طبيعت است؛ هيچگاه عالم طبيعت نمىتواند در دامن خود يک فرد امي- يعنى درس نخوانده- عالم و معلم بپروراند! تنها راه توجيهش اثبات مسئله وحى و نبوت و ارتباط با عالم ماورا ى طبيعت است! و لذاخداوند حکيم پس از اينکه خود را به عنوان ملک قدوس عزيز حکيم معرفى مىکند، مىفرمايد:
(هوالذى بعث فى الاميين رسولا منهم)؛
آن خداست که در ميان امىها و درس نخواندهها [که فاقد همه گونه کمالات بودند] از خودشان [نه از خارج محيطشان فى الاميين من الاميين] رسولى را برانگيخت که:
(يتلوا عليهم آياته و يزکيهم و يعلمهم الکتاب و الحکمه)؛
“آيات آسمانى خدا را بر آنها بخواند و آنها رااز آلودگىهاى اخلاقى و عملى پاکيزه گرداند و به آنها کتاب و حکمت تعليم کند.”
(دانستنىها و معارف عقلانى يادشان بدهد و بايستنىها و مقررات زندگى صحيح انسانى را به آنها بياموزاند) يعنى اين توهم براى کسى پيش نيايد که پيامبر هم بشرى همانند ديگران است و پيروى از او خلاف حکم عقل است آنگونه که خدا از قول مشرکان نقل مىکند:
(فقالوا ابشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفى ضلال و سعر()4)
“گفتند:آيا ما پيروى کنيم از يک فرد بشرى که از جنس خود ماست؟ در اين صورت به گمراهى و جنون افتادهايم”.
البته اين حرف در حد خود حرف درستى است! زيرا تبعيت بشر، از بشرى همانند خود خلاف منطق عقل است! اما جوابش همان است که قرآن فرموده است:
(قل انما انابشر مثلکم يوحى الي...()5)
“بگو: درست است من هم بشرى همانند شما هستم، ولى بشرى هستم که طرف وحى خدا قرار گرفتهام...”!
من بشر موحى اليه هستم. من از خودم چيزى نمىگويم:
...( ان اتبع الا ما يوحى الي...()6)
(و ما ينطق عن الهوي. ان هو الا وحى يوحي()7)
او از روى خواهش دل سخن نمىگويد! او گفتارى جز آنچه که به او وحى مىشود ندارد و دليل بر صدق اين ادعا، همان امى بودن اوست! ساير انبيا(ص) آيتشان غير کتابشان بود. حضرت موسي(ع) آيتش عصاى مبدل به اژدها بود و نه کتابش تورات؛ حضرت مسيح(ع) آيتش زنده کردن مردهها بود و نه کتابش انجيل؛ و لذا نيازى به امى بودنشان نبود. اما حضرت خاتم(ص) آيتش عين کتاب اوست و لذا اگر توانايى برخواندن و نوشتن داشت، دستاويزى براى فتنهانگيزان مىشد و متهمش مىکردند و مىگفتند:اين کتابى که به نام قرآن آورده، از جانب خدا نيست؛ بلکه از کتابهاى پيشينيان خوانده و رونويسى کرده است و به عنوان وحى آسمانى تحويل مردم مىدهد! چنان که قرآن نقل مىکند که چنين تهمتى را به آن حضرت زدند:
(و قالوا اساطير الاولين اکتتبها فهى تملى عليه بکره و اصيلا()8)
“گفتند : [اينها که اين مىگويد] همان افسانههاى پيشينيان است که او آنها را رونويسى کرده و هر صبح و شام اين کلمات بر او املا مىشود”.
با اينکه تاريخ قطعى زندگانى پيامبر اکرم(ص) نشان مىدهد که در تمام مدت عمرش کتابى نخوانده و خطى ننوشته است، مع الوصف او را متهم کردند که هر صبح و شام کتابهاى پيشينيان را مىخواند و از آنها رونويسى مىکند! پس اگر واقعا توانايى خواندن و نوشتن داشت، چه دستاويز شيطانى خطرناکى به دست توطئهگران مىافتاد! چنان که خداوند حکيم مىفرمايد:
(و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بيمينک اذا لارتاب المبطلون()9)
تو قبل از نزول قرآن، هرگز کتابى را نمىخواندى و هرگز با دست خود چيزى نمىنوشتى واگر چنين بودى[يعنى خواندن و نوشتن داشتي] آن کسانى که با تو دشمنى دارند و درصدد ابطال دعوت تو هستند از اين راه ارتياب و شک و ترديد در دلها ايجاد مىکردند و قرآن را نتيجه مطالعه کتب پيشين و نسخهبردارى از آنها قلمداد مىنمودند. اين جمله: (اذا لارتاب المبطلون)؛ در آيه شريفه دليل روشنى است براينکه پيامبر اکرم(ص) هم قبل از بعثت داراى خواندن و نوشتن نبوده و هم بعد از بعثت؛زيرا در هر دو صورت، زمينه ارتياب مبطلان فراهم مىشده است و پس از بعثت هم اگر مىخواند و مىنوشت، دستاويز جويان مىگفتند: او قبلا هم خوانا و نويسا بوده ولى اظهار نمىکرده و خود را امى و درس نخوانده نشان مىداده است.
اينجا توجه دادن به اين نکته لازم است: آنها که نمىتوانند اين سخن را باور کنند که رسول الله الاعظم(ص) با داشتن تمام کمالات عاليه و عالم بودن به تمام علوم اولين و آخرين، تواناى برخواندن و نوشتن نبوده اس

ت؛ بايد به اين حقيقت توجه کنند که:
خواندن و نوشتن به خودى خود کمالى نيست
اولا خواندن و نوشتن به خودى خود کمالى نيست! آنچه کمال است، علم است؛ سواد خواندن و نوشتن مقدمه علم است و در واقع مفتاح العلوم و کليد گنجينههاى دانش هاست؛ و بسيار روشن است که اگر کسى بخواهد دست به علوم دانشهاى عالمان و دانشمندان بيابد چارهاى جز اين ندارد که سواد خواندن و نوشتن بياموزد تا با خواندن کتابها علومى فرا گيرد و با نوشتن و يادداشت کردن دانستههايش به هنگام فراموشى به آنها مراجعه کند.
ما هم که اکنون مطالبى مىگوييم اينها محصول پنجاه- شصت سال مطالعه کتابهاى ديگران و مراجعه به يادداشتهاى خودمان است و لذا سواد خواندن و نوشتن براى ما لازم است چون مقدمه نيل به کمال است. آدم بىسواد از همه علوم بىخبر و فاقد ارزش است اما پيامبر اعظم(ص) که با وحى الهي، عالم به تمام علوم است، طبعا نيازى به خواندن نوشتههاى ديگران نخواهد داشت و چون طبق وعده خدا مصونيت از نسيان و فراموشى يافته و خدا فرموده است:
(سنقرئک فلا تنسي()10)
“ما آنگونه بر تو قرائت مىکنيم [و از علوم آگاهت مىسازيم] که هرگز نسيان و فراموشى به سراغت نيايد”
در اين صورت آن حضرت نيازى به نوشتن و يادداشت کردن ندارد! آن کس که تمام گنجينههاى جواهرات در اختيار اوست و هيچ درى به روى او بسته نيست، احتياج به کليد ندارد؛ دنبال کليد گشتن براى او کارى لغو است و نا مقعول. دنبال خواندن و نوشتن رفتن نيز براى رسولالله الاعظم(ص) که تکيه بر مسند(ان هو الا وحى يوحي)؛ زده است کارى لغو است و بىثمر.
پس اولا سواد خواندن و نوشتن به خودى خود کمال نيست بلکه مقدمه کمال است و لذا آن کس که خودش واجد کمال است، طبعا نيازى به مقدمه نخواهد داشت تا بگوييم چگونه ممکن است رسولالله الاعظم که واجد تمام کمالات است؛ فاقد اين کمال باشد؟ اصلا سواد خواندن و نوشتن در مورد آن حضرت کمال نيست تا نداشتن آن نقصى به حساب آيد!
ثانيا حال، فرض مىکنيم سواد خواندن و نوشتن با قطع نظر از اينکه مقدمه علم است، خودش براى همه کس حتى براى پيامبراعظم(ص) کمال است، اينک مىگوييم خداوند حکيم که عطا کننده تمام کمالات است اين کمال را به رسول مکرمش عطا نکرده است تا زمينه ارتياب براى مبطلان فراهم نگردد و آن حضرت را متهم به مطالعه کتابهاى پيشينيان و رونويسى از آنها ننمايند.
آري، اين کمال ادنى را به منظور حفظ کمال اعلا و رعايت مصلحت اقوى که مصون نگه داشتن قرآن از شک و ارتياب مبطلان بوده به رسول اعظمش (ص) نداده و آن حضرت را ناتوان نسبت به خواندن و نوشتن آفريده است تا امى بودنش براى همه کس محرز گردد و وحى محض بودن قرآن مجيد ثابت شود.
پاسخ به استبعاد برخى از بزرگان
از اين رو پى مىبريم استبعادى که بعض بزرگان در اين باب فرمودهاند بجا نيست گفتهاند:
چگونه ممکن است باور کرد کسى که عالم به تمام علوم اولين وآخرين است نداند اين خطوط به معناى اين حروف است؟ مثلا نداند اين خط عمودى “ا” به معناى “الف”است و اين خط افقي”ب” به معناى “با” و اين خط منحنى”د” به معناى “دال”است و کسى که مىتواند با اشاره انگشت خود کره ماه را در آسمان دو نيمه کند و شق القمر بنمايد چگونه او نمىتواند خطوط [ا-ب-د-و...] را روى صفحه کاغذ يا لوحى [ايجاد کند]؟(11)
درجواب عرض مىکنيم آري، همان قدرت قهار خداوندى که به رسول مکرمش قدرت شقالمقر داده واو را تواناى بر اين کرده که با اشاره انگشتش کره ماه را دو نيمه کند همان قدرت قهار خداوندى توانايى ايجاد خط ا-ب-و-د را روى يک صفحه کاغذ به او نداده است و همين، خود، اعجاز و خرق عادت است و شاهد روشنى است بر اينکه پيامبر از خود چيزى ندارد!
در تمام جزئيات از حرکات و سکناتش مقهور اراده خالقش مىباشد. آن خدايى که به رسول گراميش چنان احاطه علمى داده که با نگاه به چهره هرکسى افکار و انديشههاى درونش را مىخواند و از وقايع گذشته و آينده زندگيش خبر مىدهد، در عين حال همان خدا، او را از خواندن يک صفحه نوشته مشتمل بر خطوط ا- ب- د- و... ناتوان ساخته است تا امى بودنش بر همه کس ثابت گردد و از امى بودنش، وحى بودن قرآن ثابت گردد و به وسيله قرآن سعادت ابدى عالم انسان تامين شود.
امى بودن رسول اکرم(ص) شرف و کمال بزرگى براى آن حضرت
سعادت ابدى انسان در گرو افتادن وى به دامن وحى آسمانى قرآن است و اثبات وحى آسمانى بودن قرآن نيز در گرو امى بودن آورنده قرآن است از اين رو نتيجه مىگيريم که امى بودن پيامبرخاتم(ص) سبب سعادت ابدى انسان و توانايى بر خواندن و نوشتن آن حضرت سبب هلاکت ابدى انسان است و لذا مىبينيم خداوند حکيم امى بودن رسول اعظمش(ص) را همدوش با رسالت و نبوت آن حضرت قرار داده و فرموده است:
(الذين يتبعون الرسول النبى الامي...)
پس باورمان شد که امى بودن براى ما افراد بشر عادى نقص و عيب است و نقص و عيب بزرگى هم هست ليکن همان امى بودن براى شخص پيامبرخاتم(ص) که کارش تامين حيات ابدى و سعادت سرمدى عالم انسان است، شرف وکمال است و شرف وکمال بزرگى هم هست.
اين جمله هم از ابن خلدون دانشمند بزرگ معروف است؛ او مىگويد:
پيامبر(ص) امى بود واين خصيصه در حق او و نسبت به مقام شريفش کمال است! اما امى بودن براى ما کمال نيست و بلکه نقص فاحش است و براساس همين حکمت است که خداوند حکيم، قريحه شاعرى هم به رسول مکرمش(ص) نداده و صريحا فرموده است:
(و ما علمناه الشعر و ما ينبغى له...()12)
“ما به او شعر تعليم نکردهايم و شايسته او هم نيست که شاعر باشد...”.
البته کسى که کتاب حکمت آورده و مىخواهد از مجراى کلام خود، بشر را با واقعيت محض عالم آشنا سازد، بايد قلب مقدس و فکر مطهرش از نقيصه نيروى تخيل که ابزار لاينفک شاعر است، منزه باشد و دستگاه خيالبافى و نيروى تزيين مفاهيم با تخيلات کذبآميز و قدرت شعرسازى که اوج کمالش در دروغپردازى و به قول نظامي، اکذب آن احسن آن است يعنى دروغترين آن، نيکوترين آن است! اساسا در ساختمان وجود اقدس رسولالله که (له دعوه الحق)؛ است از طرف خالقش قرار داده نشده باشد! در اين صورت است که هم روح مقدس آن پيامآور آسمانى از آلودگى به تخيل در امان مىماندو هم مردم وقتى دانستند که آن جناب اصلا قريحه شاعرى ندارد، با کمال آرامش خاطر به گفتار سراسر حکمتش مىگرايند و جز حقيقت محض و واقعيت صرف، محملى براى کلامش نمىيابند و مطمئن مىشوند که:
...( ان هو الا ذکر و قرآن مبين()13)
همه کمالات براى رسول اکرم(ص) به استثناى سه خصيصه
حاصل اينکه خداوند حکيم، تمام کمالات علمى وعملى را به رسول مکرمش (ص) عنايت فرموده است به استثناى سه خصيصه: خواندن خط و نوشتن خط و سرودن شعر که براى پاک نگه داشتن دامن قرآن از اتهام به اينکه وحى آسمانى نيست بلکه برگرفته از کتابهاى پيشينيان و استنساخ و رونويسى کردن از آنهاست و همچنين براى منزه ساختن آن از تخيلات شاعرانه، خداوند نه توانايى خواندن و نوشتن به رسول گراميش(ص) داده و نه توانايى شعر گفتن! و لذا مىتوان گفت: گاهى ندانستن و آگاه نبودن از يک حقيقت، سبب وصول انسان به کمال اعلايى مىشود!
کمالات اولياى خدا ذاتى نيست
درباره رسول خدا(ص) وقتى خدا پرده از مقابل چشم دلش بردارد، عالم به علوم اولين و آخرين مىگردد و از عرش تا فرش، زير نگين دانايى و تواناييش درمىآيد! اما اگر روى حکمت و مصلحت مصونيت دادن به حيثيت وحيانى قرآن از ارتياب مبطلان، پرده روى ديدش بيفکند، طورى مىشود که از شناختن حروف الفبا روى صفحه کاغذ و از نوشتن آن روى صفحه ناتوان مىگردد و مىگويد:
(قل لو شاء الله ما تلوته عليکم و لا ادراکم به فقد لبثت فيکم عمرا من قبله افلا تعقلون()14)
“بگو: [من کمترين ارادهاى از خودم درباره قرآن ندارم و] اگر خدا مىخواست، من اين آيات را بر شما[حتي] تلاوت هم نمىکردم و خدا [از طريق من] شما را نسبت به اين آيات آگاه نمىساخت[تا چه رسد به اينکه من اين آيات را از روى نوشتهاى بخوانم يا روى صفحهاى بنويسم.]”
من سالها پيش از اين قرآن، در ميان شما زندگى کردهام و هيچگاه اينگونه سخنان در مدت عمرم از من نشنيدهايد. اگر آيات قرآن از ناحيه خود من بود، طبعا در اين مدت چهل سال که در ميان شما بودهام، از من شنيده بوديد.
(افلا تعقلون)؛
“آيا [اين حقيقت به اين روشنى را] شما درک نمىکنيد”؟
يعنى همانگونه که توانايى من بر تلاوت اين آيات بسته به اذن و اراده خداست؛ ناتوانى من بر خواندن و نوشتن نيز براساس خواست و اراده خداست. خدا خواسته که من خط خوان و خط نويس نباشم تا حيثيت وحيانى قرآن در معرض ارتياب مبطلان قرار نگيرد.
(و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بيمينک اذا لارتاب المبطلون)
“تو پيش از قرآن نه کتابى مىخواندى و نه خطى با دست خود مىنوشتى وگرنه زمينه ارتياب براى باطل کاران فراهم مىگشت”.(15)
حال،آنچه که خدا و رسول خدا و کتاب خدا از ما مدعيان پيروى از قرآن مىطلبند، مسئله اتباع و پيروى به معناى واقعى است! در اين آيه دقت فرماييد؛ دو بار کلمه اتباع تکرار شده است. در اول آيه فرموده است:
(الذين يتبعون الرسول النبى الامي...)؛
“آنان که از رسول نبى امى پيروى مىکنند...”.
در آخر آيه هم مىفرمايد:
...( و اتبعوا النور الذى انزل معه...)؛
“... و از نورى که با او نازل شده است [قرآن] پيروى مىکنند...”.
آنگاه مىفرمايد:
...( اولئک هم المفلحون)؛
تقدم (اولئک) و توسط ضمير فصل از لحاظ قاعده ادبي، اشعار به انحصار دارد که تنها اين گروه، آري، تنها اين گروهند که اهل فلاح و رستگارى [در روز جزا] مىباشند. آنان که برنامه زندگيشان در دنيا، اتباع و پيروى اخلاقى و عملى از رسول خدا(ص) و کتاب نازل شده از جانب خداست.
(قل ان کنتم تحبون الله فاتبعوني...()16)
“بگو: اگر شما خدا را دوست داريد از من تبعيت کنيد....)
خدا براى اثبات حتميت و قطعيت اين حقيقت، قسم ياد کرده که:
(والعصر. ان الانسان لفى خسر. الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات...)؛(17)
پى نوشتها:
1- سوره اعراف، آيه 157.
2- سوره نجم، آيه5.
3- سوره نساء، آيه113.
4- سوره قمر، آيه 24.
5- سوره کهف، آيه 110.
6- سوره انعام، آيه 50.
7- سوره نجم ، آيات 3و4.
8- سوره فرقان، آيه5.
9- سوره عنکوب، آيه 48.
10- سوره اعلي، آيه6.
11- بحار الانوار، جلد 16، ص134.
12- سوره يس، آيه69.
13- سوره يس، آيه 69 .
14- سوره يونس، آيه16.
15- البته در اين باب اخبار متعارضى با مضامين مختلف نقل شده، ولى جمع مقبول معتبرى از اهل تحقيق ارائه نگرديده است. به بحار الانوار، ج16، صفحات 132 تا 134 رجوع شود.
16- سوره آل عمران، آيه 31.
17- سوره عصر، آيات 1تا3.